... دیدار زائر کوچولو با امام مهربانی ...

بلاخره امام مهربونی ها ما رو طلبید و زائر کوچولو به پابوس امام هشتم رهسپار بهشت ایران شد ...
آغاز سفر ما از شب پنجشنبه ١٩ بهمن ٩١ ساعت ٩:٣٠ بود ...
همیشه با ماشین خودمون می رفتیم مشهد ، اما این بار با قطار رفتیم تا شما اذیت نشی و راحت باشی ...
غیر از خانواده سه نفرمون مامان حاشی هم همراهمون بود ...
در واقع سفر این بارمون به دعوت بابا حبیب بود ...
بلاخره بعد از چند روز انتظار ، روز حرکت رسید ...
بستن چمدونها که خیلی کار سختی برام بود چون می خواستیم با قطار بریم و باید حداقل ها و ضروریات رو بر میداشتم اما با این وجود دو تا ساک بزرگ و یه ساک کوجولو شد سهم حمل و نقل بابایی ، حالا مامان حاشی چقدر بار داشت رو هنوز نمی دونستیم ...

برای خداحافظی با مادر روحی ساعت 6:30 به خونشون رفتیم ...
مادر روحی برای شاممون ساندویچ کتلت درست کرده بود و بعد از کمی صحبت کردن و نشستن خداحافظی کردیم و بابا احمد ما رو رسوند راه آهن ...
قطار ساعت 8:45 دقیقه ، 9:20 اومد و با جا به جا کردن وسائل تو کوپه راهی سفر به مشهد شدیم ...

بعد از سوار شدن تو قطار ، چون خیلی خوابت میومد و تکونهای قطار هم شده بود خواب آور برات ، شیرتو خوردی و خوابیدی ...
و ما هم بعد از خوابیدنت ساندویچ هایی که مادر روحی آماده کرده بود رو خوردیم ...
از صبح که بیدار شده بودی احساس کردم که سرما خوردی و این حسابی نگرانم می کرد و هر چی می گذشت بیشتر معلوم می شد که سرما خوردی ...
قبل از رفتن به راه آهن به بابایی گفتم تا برات استامینوفن بگیره تا به کمک امام رضا خوب بشی ...
آخه واقعاً بیماری تو سفر چیز بدیه مخصوصاً برای بچه هایی به اندازه خودت ...
یکم که گذشت چون نگران حالت بودم از جایی که خوابیده بودی بلندت کردم تا بزارمت نزدیک هیتر تا گرم بمونی که به خاطر جابه جایی بیدار شدی ...
بعد از بیدار شدنت بهت شام دادم و بعد هم قطره خوردی ...
ساعت 12:00 بود که دیگه برق کوپمون رو خاموش کردیم و آماده شدیم برای خواب ...
من که نه بلدم تو ماشین بخوابم و نه تو قطار یا هر جای دیگه غیر جای خواب خودم ...
مامان جون و بابا محسن خوب خوابیدن تا صبح ، اما من تا صبح جون دادم ...
چون بابایی دیر اقدام به خرید بلیط پیش فروش کرده بود ،یه کوپه 6 نفره بهمون رسیده بود که وقتی به حالت تخت در میاوردیش فقط 3 تا تخت می شد و برای ما کم میومد ...
واسه همین نه حای خوبی داشتم تا یه دراز بکشم و هم اینکه همش مراقبت بودم که سردت نشه که سرما خوردگیت بدتر بشه ...
خلاصه اون شب طولانی بلاخره به صبح رسید و من تونستم بعد از نماز صبح یه دو ساعتی چرت بزنم و یکمی انرژی بگیرم ...
ساعت 9:30 هم صبحانه مفصلی رو که مامان جون زحمتش رو کشیده بود خوردیم و بعد از بازی کردن های شما تو راهروی قطار ، بلاخره ساعت 12:00 به دیار امام مهربانی رسیدیم ...



از قبل بابا حبیب یه سوئت یه خوابه مجهز برامون رزرو کرده بود بعد از رسیدن دغدغه پیدا کردن جا رو نداشتیم ...
به محض رسیدن آژانس کرفتیم و رفتیم هتل ...
بعد از دوش گرفتم و خوردن ناهار ، یه دو ساعتی خوابیدیم و بعد راهی حرم امام رضا (ع) شدیم ...



کار هر روزه ما رفتن به حرم بود تو دو نوبت نماز و چون با قطار اومده بودیم رفتن و گشتن تو شهر با شما برامون سخت بود و ترجیح دادیم تا تو این هوای سرد با گرمای حرم زیبای امام رضا چشمامونو نوازش بدیم ...
من خودم وقتی میرم تو حرم دوست دارم فقط به در و دیوارهاش نگاه کنم تا اینکه یه کتاب دعا بگیرم دستم و مدام دعا بخونم ...
نمی دونم شاید اشتباه باشه ولی به نظرم همه جا می شه دعا خوند و بابایی هم که عاشق حرمه و تو سفر به مشهد فقط جنبه زیارتیش رو دوست داره تا گشتن و خرید رفتن رو ...
واسه همین تو این سفر با خودم عهد کردم که بزارم راحت باشه و اونجور که خودش دویت داره وقتش رو بگذرونه ...
دلمم می خواست تو این سفر تو رو هم، با این امام مهربون اونجور که می تونم آشنات کنم ...
خیلی بهت خوش می گذشت تو ساعت هایی که تو حرم بودیم ...
از اون گوشه گیری که همیشه به آدمهای غریبه داشتی تا حدودی فاصله گرفته بودی و اجتماعی تر شده بودی ...
به مسافت های زیاد تری از من فاصله می گرفتی و با بچه های هم سن و سالت خیلی خوب ارتباط بر قرار می کردی و دوستشون داشتی و با دیدنشون ذوق می کردی ...


فقط سه بار وحشتناک گریه کردی ؛
-
یه بار تو نماز جماعت همین رکعت اول رو خوندم و آماده رکعت دوم شدم با سر شیر جه رفتی رو سرامیک ها و چنان گریه ای کردی که بعد از سلام دیگه نتونستم نماز عصرم رو هم جماعت بخونم و نماز ظهرم هم معلوم نشد چی خوندم ....
-
دفعه بعد بازم سر نماز که اقامه بستم ، یه دختر خانومی ازت خوشش اومده بود و بغلت کرد و با بغل کردنت چنان گریه ایی کردی که مجبور به شکستن نمازم شدم و بعد هم از شدت گریه خوابت برد و دیگه به ادامه نکاز نرسیدم ....
-
و یه بار هم تو دومین روز حضورمون تو حرم خوابیدی بعد از بیدار شدنت نمی دونم چی شد که شروع کردی به گریه کردن و دیگه هم آروم نشدی تا از حرم در اومدیم بیرون ، تو راه وقتی بابا از بغلش میاوردت پائین یه پاتو رو زمین نمیزاشتی و گریه می کردی وقتی رسیدیم هتل فکر کردم پات شکسته و اون گریه ها به خاطر همین بوده ولی بعد از مدتی دیدم که خودت بلند شدی و راه رفتی ، تو اون فاصله قلبم داشت در میومد از سینم ...
این هم عکسهات روبروی حرم سلطان خوبی ها




عشقت شده بود رد شدن از میله ها برای پر کردن فاصله بین من و بابا ...
گاه به بابا سر می زدی و گاه به من و وقتی مثل پسر شیطونها از بین اون میله ها رد می شدی کلی ذوق می کردی و احساس بزرگی بهت دست می داد ...

یه روز اومده بود به برگشتمون بردمت آتلیه که ازت یه عکس یادگاری با بک گراند مشهد بیندازم ...
داستان درازی داشت این عکس گرفتن که ما رو از مهمون نوازی مشهدی های عزیز ناراحت کرد ...
موقع تحویل عکست هم که نزدیک بود دعوا بشه بخاطر ایرادات واضحی که تو عکس بود و قبول نمی کردن و بلاخره قرار شد اصلاحش کنن که بعد از اصلاجشم باز راضی کننده نبود و نتیجش شد این عکس

آخرین روز بردمت یه حای مخصوص کودکان به اسم "کبوترانه"...
البته تا به مقصد برسیم راه طولانی ایی طی کردیم ...
ما شالا ملک پادشاهیی امام رضا (ع) اینقدر وسیعه که از این یر جیاط تا اون سر جیاط یه نیم ساعتی طول کشید ...





یه حایی بود مثل مهد کودک ف اما چون زیر 4 سالت بود قبول نکردن بری تو محوطه و از بیرون ازت عکس انداختم ...

این هم از سوغاتی هایی که تو این سفر برات گرفتم و چون دور و بر حرم بودیم ، قشنگ تر از اینا چیزی پیدا نکردم برات...

این لباس هاتم از فروشگاه مدائن تو هتل مدائن خریدم که مارک داره و سایتم داره


و این هم از ست ماشینهات که تا به خونه برسه کمی ناقص شد...

دیگه خدا رو شکر سرما خوردگیت خوب شده بود و تو مسافرت اذیتمون نکرد...
یه اتفاق خوب دیگه دوست شدنت با مامان حاشی بود که تو سفر از خستگی من کم کرده بود چون یخت آب شده بود و با مامان جون بازی می کردی ...
این هم عکسهای متفرقه از تو




بلاخره سفر مابا بزگشتمون تو روز دوشنبه ساعت 12:00 شب از مشهد به چایان رسید و بعد از ظهر روز سه شنبه ساعت 3:30 به خونه برگشتم ...
کوپمون موقع برگست درجه 1 بود و عالی و عیلی راحت تر از رفت بود و من تونستم خوب بخوابم ...
با پهن کردت دو تا پتو کف کوپه شما رو اونچا خوابوندم تا راهت بخوابی و از بلندی تخت نیوفتی پائین و منم کنارت رو تخت دراز کشیدم ...
با رسیدنمون به راه آهن تازه از خواب بیدار شدی و بابا احمد و بابا جبیب و عمو مجتبی که بهاستقبال ما اومده بودن ، "مش رادین" زیارت کردن و بعد هم بابا احمد ما رو آورد و گذاشت خونه و اینطوری "مشهدی رادین " اولین زیارتش رو به دیار امام مهربونی ها به پایان برد ...




... دیدار زائر کوچولو با امام مهربانی ...
